25 ماهه شدی...
به نام خدا...

چقدر زود یک ماه از تولد دوسالگیت گذشت... انقدر با هم سرگرمیم که شمارش روز ها از دستم در رفته...
٢٥ ماهگیت مبارک عزیز دل...
این روز ها خیلی کلمات جدید میگی... تقریبا هر حرفی که از ما میشنوی تکرار میکنی... اونم با سبک و زبون خودت که من یکی هلاکشم... یه شعر خودت سرودی... خود خودت... با کیف میخونیش...
هویج هوییییییج... یاللا هویج... !!!! شروع خوبیه... ادامه بده که مامان عاشق شعر و شاعریه...
ممنونم که انقدر هوای مامان و داری... هر کس هر خوراکی بهت بده... حواست پیش منه که منم دارم یا نه؟ هر جند تا لقمه ای که میخوری یکیشو میذاری تو دهن مامان... البته وقتی خیلی گرسنه ای ازین خبرا نیست... همش تکرار میکنی که اول من... اول به من.....چشم همیشه اول تو!!!
یه عادتی داری که دلم میخواد همیشه همراهت باشه... احترام به خانوم ها و آقایون مسن... هر جا که ببینیشون چه توی ماشین کناری... چه توی خیابون و پیاده رو و مهمونی... حتما براشون بوس میفرستی... بای بای میکنی... اگه خوراکی دستت باشه حتما تعارف میکنی... تو ماهی پسر ماه ه ه
با وجود داشتن این همه اسباب بازی فکری و غیر فکری... بند کردی که سوسک میخوام!!! بله سوسک.... که آخر بابایی یه دونه پلاستیکی شو برات خریدن... که از شکل و شمایل و چندش اوری و حال به هم زنی چیزی کم از یه سوسک واقعی نداره... خواهشا هر چه زودتر بی خیالش شو... 
دیگه اینکه....
به خاطر خوش اخلاقی و خوش اشتهایی و خوش خوابی این روزات ممنون پسر... مادر همچین پسری بودن گوارای وجودم

با این سرنگ غول آسا... همش در حال تزریق آمپولی... درد هم که داره حتما... از قیافت پیداست

دوستان مهربون بردیا... عسل خانوم و هدی جون...



25 ماهه شدی...
